دلیل: بازگشت به گذشته بهترین آینده نگری است ... .
۱)
گفتم: ببار ... ، گفت که باران گرفتنی است
گفتم: دلم... ، گفت: نگفتم شکستنی است؟
گفتم قشنگ ... ، گفت که نسبت به دیگری
در «عصر احتمال» قشنگی نگفتنی است
گفتم: اگر... ، گفت: ببین! شرط میکنی،
بازی شرط و عشق قماری نبردنی است
گفتم که من... ، گفت: فقط تو، همیشه تو
این من میان ما شدن ما، نمردنی است
گفتم که عشق... ، گفت که قیمت نکردهای؟
هر جای شهر را که بگردی، خریدنی است
گفتم: تمام... ، گفت: شدم، میشدم، شده...
صرف زمان ماضی هستن! نبودنی است
گفتم که مرگ... ، گفت: اگر مرگ پاسخ است
این عشق ماندنی هم شما نماندنی است
گفتم: غزل ... ، گفت که این بیت آخر است
من عاشق تو نیستم و ... ناسرودنی است
۲)
باران گرفت چشم تو اما خبر نداشت
این اشکها بر دل سنگت اثر نداشت
ترسیده بود شاعر کابوس نیمه شب:
آن دختری که مثل شما بود و سر نداشت ...
بغض و سکوت، مثل دو تا قرص خورده شد
لیوان آب، حجم اتاقی که در نداشت
پایان باز، مرگ مؤلف، تمام شد
این قصه هم برای شما دردسر نداشت
***
تکرار شد خدا و مرا اشتباه کرد
آن شب که از زمین خودش باز بر نداشت
۳)
بلند زلف تو بنیاد میدهد بر باد
به باد دادی و گفتی که هر چه بادا باد
خیال موی تو از لابهلای باد گذشت
نوشت پشت عبورش: فقط ... فقط ... فریاد!
بباف! کار جهان را ببین خرابتر است
از آن که از سر زلفت کمی شود آباد
شبیه معجزه اما... خدا نمیفهمید
همیشه میرسد این پیچ و تاب تا الحاد
تو ای تمام بلندای بینورد زمین
کجاست هقهق شیرین تیشهی فرهاد؟
***
من از تمام غزلها فقط تو را خواندم
و عشق، لکه ننگی که بر غزل افتاد
