تبليغاتX
شما شبيه هيچ‌‌كس ... - از سرباز وظیفه ی شماره ی 58...

شما شبيه هيچ‌‌كس ...

غزل نو

عادت نکرده ام بدون تو عادت  به پیش فنگ...

از - تا همیشه عادت من که دلم که تنگ ...

آخر همیشه من که شما را    نظر به راست

با ضرب پا بکوب  خودت را که مثل سنگ...

باید که خرد خرد شود   زیر پای چپ...

طبل بزرگ - تر شده ای من ولی درنگ...

سر٫ باز هم به بازی تو گرم بود و سر -

- باز وطن همیشه خودش را برای جنگ...

باید شما دو ماهه به یک مرد  مرده تا

از تو قدم  قدم   به رژه دست از تفنگ ...

من شک نکرده ام   به تو اما  خدا  چرا

ناموس یک  پیاده ی سرباز یک فشنگ ...

حالا گلنگدن کشیده شده ٫ اسلحه پر از

خالی لحظه های من از تو دوباره رنگ ...

پنجاه و هشت٫ باز حواست کجاست تا

پرچم ٫ بدو ٫ بایست٫ و آن چشمها قشنگ ...

 

 

وقتی حرف نمی شنوی:

 جز غم به چشمهای تو مهمان نمی شود

این درد از کجاست که درمان نمی شود

پیوسته بر مدار خودت چرخ می زنی

این دور بی حساب که پایان نمی شود

ماهی و آسمان خودت را گرفته ای

در پشت ابر٫ ماه که پنهان نمی شود

بیهوده بر طلوع خودت شک نکن که صبح

در شهر شب گرفته نمایان نمی شود

تو تک ستاره ای که کسی در حوالی ات

بی بازتاب محض تو تابان نمی شود

از من عبور کن که سراب کویری ام

بر بی کران بهشت تو باران نمی شود

حتی غزل برای تو حرفی نداشت جز:

این حرف ها برای تو ایمان نمی شود
 

                 ***

وقتی غزل بدون تو باشد غزل که نیست

شاعر گناه کرده٫ پشیمان نمی شود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 19  توسط morteza azizian  |