1
سلام حضرت زیبا، فرشته، عزرائیل!
بگیر، لهشدهی روح مرد را تحویل
همیشه منتظر ِ لحظهای و لحظه رسید
نوشت: «مرگ منتظرم، لطف کن کمی تعجیل»
گناه کرد و غزل گفت و آخرش ... آخر
گریست پشت سر شعرهای بی تأویل
همیشه از سر اجبار عا ... فریده شدیم
و قاب خالی یک عکس شد به ما تحمیل
اتاق خالی یک فکر، دوستش داری؟
و کاغذی که نوشته: «تمام شد، تعطیل!»
شبیه خواهر من! نه! برادرم باش و:
«بزن میان دو چشمم، برادرم، قابیل»
***
فرشته بود شبیهِ شما ـ نبود ولی
چقدر چشم قشنگش، چقدر عزرائیل...
2
شلیک کن به مغز خودت، تا ابد بمیر
توی همین سه نقطهی خالی ... ِ بد بمیر
این دست آخریست که تو می … نبازیش
هی میزنی به بخت خودت هی لگد، بمیر
یگ برگ مانده بود، دلِ بیبی و کسی
سرباز را به نام تو بُر هم نزد، بمیر
گیرم هزار و سیصد و شصت و سه سال یا…
حالا تو ماندهای و همین یک عدد، بمیر
پوسیدهای درون خودت، بو گرفتهای
مرحوم مرتضای بدون لحد، بمیر
***
دختر نگاه میکند و داد می زند:
«مردم، کمک، پلیس، کمک، یک جسد» بمیر
سلام حضرت زیبا، فرشته، عزرائیل!
بگیر، لهشدهی روح مرد را تحویل
همیشه منتظر ِ لحظهای و لحظه رسید
نوشت: «مرگ منتظرم، لطف کن کمی تعجیل»
گناه کرد و غزل گفت و آخرش ... آخر
گریست پشت سر شعرهای بی تأویل
همیشه از سر اجبار عا ... فریده شدیم
و قاب خالی یک عکس شد به ما تحمیل
اتاق خالی یک فکر، دوستش داری؟
و کاغذی که نوشته: «تمام شد، تعطیل!»
شبیه خواهر من! نه! برادرم باش و:
«بزن میان دو چشمم، برادرم، قابیل»
***
فرشته بود شبیهِ شما ـ نبود ولی
چقدر چشم قشنگش، چقدر عزرائیل...
2
شلیک کن به مغز خودت، تا ابد بمیر
توی همین سه نقطهی خالی ... ِ بد بمیر
این دست آخریست که تو می … نبازیش
هی میزنی به بخت خودت هی لگد، بمیر
یگ برگ مانده بود، دلِ بیبی و کسی
سرباز را به نام تو بُر هم نزد، بمیر
گیرم هزار و سیصد و شصت و سه سال یا…
حالا تو ماندهای و همین یک عدد، بمیر
پوسیدهای درون خودت، بو گرفتهای
مرحوم مرتضای بدون لحد، بمیر
***
دختر نگاه میکند و داد می زند:
«مردم، کمک، پلیس، کمک، یک جسد» بمیر
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 14  توسط morteza azizian
|