تبليغاتX
شما شبيه هيچ‌‌كس ...

شما شبيه هيچ‌‌كس ...

غزل نو

همیشه شرق تو از آفتاب لبریز است

و آفتاب تو از التهاب لبریز است

طلوع می کند از مشرق خیال شما

ستاره ای که از این حس ناب لبریز است:

" طلوع روشن یک صبح، یا همیشه ی شب؟"

شب و همیشه ولی از سراب لبریز است

فقط برای تو باشم، فقط بدون شما!

هنوز جبر تو از انتخاب لبریز است!

و ارتفاع نگاهت، بلند، می گوید

چقدر فتح تو از اضطراب لبریز است

چقدر منتظرت مانده ام، فرشته ی مرگ!

ببین که زندگیم از عذاب لبریز است

                          ***

من و غزل به ته خط رسیده و خانم!

هنوز چشم تو از "مست خواب" لبریز است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 20  توسط morteza azizian  | 

باران گرفته است دلم در هوای...
دلم در هوای تو پر می کشد ...
پر می کشد کبوتر من تا به جای تو با بازهای مرده قدم، هی قدم  قدم ...
هی قدم  قدم نزدیک تر، شبیه کسی که برای تو ...
برای تو حتی تمام زندگی من،...
حتی تمام زندگی من، برای من...
برای من،بانو! زیاد بوده  از سر من...
زیاد بوده  از سر من(:با صدای تو)....
با صدای تو تنها سکوت ارزش گفتن ...   
ارزش گفتن نداشت که، با دست های خسته،نشد  پا به پای  تو...
تا آمدم که دوسـ...   تو رفتی و    ... داشتم...
داشتم من شک! نه فکر می کنم  این که خدای تو، ماهیتا   وجود مقدم  نداشته ...
یا ابتدای  گفتن  " کن"  شد     فدای     تو

                          ***

در سطر بعد، جای    تو   خالیست در   غزل

پس من سه نقطه می کشم از  ابتدای  تو

...........................................................

...........................................................

شاعر  میان    سطر   نهم    گریه    می کند

باران... سکوت...اشک ... غزل .... انتهای تو

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 20  توسط morteza azizian  |