و آفتاب تو از التهاب لبریز است
طلوع می کند از مشرق خیال شما
ستاره ای که از این حس ناب لبریز است:
" طلوع روشن یک صبح، یا همیشه ی شب؟"
شب و همیشه ولی از سراب لبریز است
فقط برای تو باشم، فقط بدون شما!
هنوز جبر تو از انتخاب لبریز است!
و ارتفاع نگاهت، بلند، می گوید
چقدر فتح تو از اضطراب لبریز است
چقدر منتظرت مانده ام، فرشته ی مرگ!
ببین که زندگیم از عذاب لبریز است
***
من و غزل به ته خط رسیده و خانم!
هنوز چشم تو از "مست خواب" لبریز است