تبليغاتX
شما شبيه هيچ‌‌كس ...

شما شبيه هيچ‌‌كس ...

غزل نو


قلم بگیرم و از نو، سراب را بنویسم
تمام قسمت من شد، عذاب را بنویسم
کویر، فرصت خوبی ‌است، ـ اگر تو باد نباشی ـ
که روی خاک شکسته، سراب را بنویسم!
"در ابتدای خودش بود"، و من به "هیچ" رسیدم
و خشک شد قلمم تا، عتاب را بنویسم
ازل و پرتو حسنش، و مدعی، و تماشا ...
برای بار هزارم، متاب را بنویسم
چه اشتباه قشنگی! خدا به خواب نمی‌دید
به‌‌جای بار گناهش، ثواب را بنویسم
و من که سجده نکردم: اگر که عشق گناه است
در انتهای جهنم، صواب را بنویسم!
... صدای خیس شکستن، کسی شبیه خودش نیست!
و باز خانه‌ی ایمان، خراب را بنویسم
و بوی باد نیامد، کسی به شانه‌ی من زد:
خیال، را که شکستم، و خواب را بنویسم
قلم گرفته‌ام از نو، که پیک آخر خود را
به مسخ شعر بریزم، شراب را بنویسم
کجاست سمت کسی که، شبیه معجزه می‌شد
کجای بی تو نوشتن، جواب را بنویسم
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0  توسط morteza azizian  | 

شما شبيه هيچ‌کس براي من، و من که مثل هر، همه، هميـ ...
ـشه، هيچ(،) چيز ديگري ـ که از شما قشنگ‌تر ـ به ذهن من نمي(...)
شود بدون شعر با شما، ـ فقط همين دو سطر هم اگر شده! ـ
که حرف مي‌زديم؟(،) ـ اگر ـ از اين خطوط فاصله اگر کمي(...)
درنگ کن!، قشنگ، رنگ ـ تر ـ شده (،) که صورت شما هنوز هم
به شکل روز اولش براي من که مانده‌ام چرا خدا(...؟)، ولي
بعيد نيست خدا هم عاشق کسي شده و بعد هم شما(...)
و آسمان، زمين، گياه، جانور و آب‌ها بهانه‌‌ي بدي (...)
شدي براي مثله کردن غزل، مُسَّدسِ مُسَّدسِ فَعَل!
چه تنگ مي‌کند فضاي شعر را (،) و قافيه ـ و وزن هم ـ شبيـ...
ـه شعر هست؟ نيست هم اگر، گناه شعر بوده يا گناه من
که يادمان نبوده هر دو کوچکيم و با شما بزرگ مي‌شويـ ...
تو هم، ولي هميشه آدمک و خوان هشتمش ـ ببين، اميد هم
چه نااميد مي‌شود! (،) اميد من شما و چاه نابرادري(...)
ولي شما الف و بامداد و من که ميم تا اميد اگر چه هر
دو شعر را()، شما که عين شعر، پاک، آفتاب، ماه، ماهکي
و "چشم‌هات، شاعرند و هر که دزد شعرهاي چشم تو شده
خيال کرده شاعرت شده"، و من که سبز هم اگر شوم، زميـ‌ ...
ني‌ام هنوز هم، کوير، خشک، بي‌ثمر، ‌عجيب نيست پس اگر
شما شبيه هيچ‌کس براي من، و من که مثل هر، همه، هميـ ... .




شما شبيه هيچ‌کس براي من، و من که مثل هر، همه، هميـشه، هيچ، چيز ديگري ـ که از شما قشنگ‌تر ـ به ذهن من نمي‌شود بدون شعر با شما ـ فقط همين دو سطر هم اگر شده ـ که حرف مي‌زديم؟ اگر از اين خطوط فاصله اگر، کمي درنگ کن! قشنگ، رنگ ـ تر ـ شده که صورت شما هنوز هم به شکل روز اولش براي من که مانده‌ام چرا خدا؟ ولي بعيد نيست خدا هم عاشق کسي شده و بعد هم شما و آسمان، زمين، گياه، جانور و آب‌ها بهانه‌‌ي بدي شدي براي مثله کردن غزل، مُسَّدسِ مُسَّدسِ فَعَل چه تنگ مي‌کند فضاي شعر را و قافيه و وزن هم شبيـه شعر هست؟ نيست هم اگر گناه شعر بوده يا گناه من که يادمان نبوده هر دو کوچکيم و با شما بزرگ مي‌شوي تو هم، ولي هميشه آدمک و خوان هشتمش ببين، اميد هم چه نااميد مي‌شود اميد من شما و چاه نابرادري، ولي شما الف و بامداد و من که ميم تا اميد اگر چه هر دو شعر را، شما که عين شعر پاک، آفتاب، ماه، ماهکي و "چشم‌هات، شاعرند و هر که دزد شعرهاي چشم تو شده خيال کرده شاعرت شده" و من که سبز هم اگر شوم زميـني‌ام هنوز هم کوير، خشک، بي‌ثمر، ‌عجيب نيست پس اگر شما شبيه هيچ‌کس براي من و من که مثل هر، همه، هميـ ... .
21/2/84
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0  توسط morteza azizian  | 

هی مي زنم به پنجر‌ي بسته‌ي تو سنگ
بس تو هم برای خدا، اين همه درنگ
آخر برای چيست مگر بين من و تو
جز واو وصل مانده و آن هم پريده‌رنگ
* * *
چون ميله‌های منشعب شيشه و فلز
بيهوده می‌زنم به دل سنگِ چينه چنگ
ديوارها اگرچه بلندند و سرد و سخت
با دست تو، گرفته چنين ارتفاعِ ننگ
آن شب که چشم بستی و رفتم ز چشم تو
ديوار شد بلند، تن پنجره قشنگ...
ـ تا يادم هست ـ نوشتی تمام شب
مي‌گيرمت دوباره در آغوش، تنگِ تنگ
هی شب رسيد و صبح، گذشت و هنوز هم
هی می‌زنم به پنجره‌ي بسته‌ي تو سنگ
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0  توسط morteza azizian  | 

چشم غزل به سمت شما می‌کند نظر
این‌بار هم به خدا رحم‌ کرده‌ای، اگر
این‌بار هم اجازه دهی تا خدای شعر
در کوچه‌های حیرت تو گم شود، مگر
در دست‌های مرتعشت خواب باشد و
از جنگ با خدای تو پرهیزد و بشر
هی در خیال و ترس، نفهمد که از خدا
هم می‌شود گذشت، اگر ابتدای شر
یک سجده بود که ابلیس بر بشر نکرد
ابلیس شعر من به پدر نیز چون پسر
سجده نمی‌کند و خدای همیشگی
فهمیده اشتباه خودش را که کاش بر
آدم نوشته بود که جز گندم و گناه
هرگز به گرد شعر نگردد و کاش در
جرم زمین به شعر مجالی نداده بود
تا از تمام رسولان او اثر
باقی نماند و از ابتدا هبوط
صرفا بهانه‌ شود تا قصه‌ی سفر
مضمون تازه‌ شود تا خدای شعر
از غصه‌های عشق حکایت کند، خطر
از بیخ گوش خدایت گذشت باز
چشم غزل به سمت شما می‌کند نظر
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0  توسط morteza azizian  | 


روبه‌روي من،
در چشمهايت،
ــ حالا
هزار برابر شده‌ام.
پلك كه مي‌زني
بر هيچ
تقسيم مي‌شوم،
ــ حالا
بي‌نهايت شده‌ام.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 0  توسط morteza azizian  |