تبليغاتX
شما شبيه هيچ‌‌كس ...

شما شبيه هيچ‌‌كس ...

غزل نو

  سلام
با اینکه برای عذرخواهی باید خیلی دیر شده باشد، اما گریزی نیست از گفتن.
به احترام درگذشت دوست عزیز و ندیده ام سیما خیاط زاده، وبلاگم برای مدتی به روز نخواهدشد که اکنون مدتی از آن مدت گذشته است. از همه دوستان ـ به خصوص استاد عزیزیم مهدی موسوی ـ به دلیل پاسخ ندادان به محبتشان عذرخواهی می کنم.
پس از این همه با چند غزل، یک نقد و چند پیشنهاد به روز خواهم شد.

با احترام
مرتضی عزیزیان

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11  توسط morteza azizian  | 

 

دلیل: بازگشت به گذشته بهترین آینده نگری است ... .

 

۱)

گفتم: ببار ... ، گفت که باران گرفتنی ‌است

گفتم: دلم... ، گفت: نگفتم شکستنی است؟

گفتم قشنگ ... ، گفت که نسبت به دیگری

در «عصر احتمال» قشنگی نگفتنی است

گفتم: اگر... ، گفت: ببین! شرط می‌کنی،

بازی شرط و عشق قماری نبردنی است

گفتم که من... ، گفت: فقط تو، همیشه تو

این من میان ما شدن ما، نمردنی‌ است

گفتم که عشق... ، گفت که قیمت نکرده‌ای؟

هر جای شهر را که بگردی، خریدنی است

گفتم: تمام... ، گفت: شدم، می‌شدم، شده‌...

صرف زمان ماضی هستن! نبودنی است

گفتم که مرگ... ، گفت: اگر مرگ پاسخ است

 این عشق ماندنی هم شما نماندنی است

گفتم: غزل ... ، گفت که این بیت آخر است

من عاشق تو نیستم و ... ناسرودنی است

 

۲)

باران گرفت چشم تو اما خبر نداشت

این اشک‌ها بر دل سنگت اثر نداشت

ترسیده بود شاعر کابوس نیمه شب:

آن دختری که مثل شما بود و سر نداشت ...

بغض و سکوت، مثل دو تا قرص خورده شد

لیوان آب، حجم اتاقی که در نداشت

پایان باز، مرگ مؤلف، تمام شد

این قصه هم برای شما دردسر نداشت

 

***

تکرار شد خدا و مرا اشتباه کرد

آن شب که از زمین خودش باز بر نداشت

 

۳)

بلند زلف  تو  بنیاد  می‌دهد  بر  باد

به باد دادی و گفتی که هر چه بادا باد

خیال موی تو از لابه‌لای باد گذشت

نوشت پشت عبورش: فقط ... فقط ... فریاد!

بباف! کار جهان را ببین خراب‌تر است

از آن که از سر زلفت کمی شود آباد

شبیه معجزه اما... خدا نمی‌فهمید

همیشه می‌رسد این پیچ و تاب تا الحاد

تو ای تمام بلندای بی‌نورد زمین

کجاست هق‌هق شیرین تیشه‌ی فرهاد؟

***

من از تمام غزل‌ها فقط تو را خواندم

و عشق، لکه ننگی که بر غزل افتاد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11  توسط morteza azizian  | 

قدم قدم به تو نزدیک می‌شدم، یا مرگ؟
قدم زدیم به عمق پیاده‌رو با مرگ
ببین عزیز دلم، تو فقط بگو من چه...؟
و خنده‌های شما که ... «که گفتم آقا: مرگ»
بکِش تمام مرا مثل آخرین سیگار
و له کن آخرِ من را درون یک «جامرگ»
شروع مصرع هفتم: «من عاشقت بودم»
و مرگِ آخر مصرع: «فقط ولی تا مرگ»
شبیه فاصله بودم، شبیه یک خالی
همین‌که پر شدم از تو، همین‌که ... اما مرگ ـ
ـ رسید پشت همین مصرع شکسته و گفـ ...
«تـ ... ـو باختی و فقط مانده این ورق‌ها: مرگ»
اگر که مرده‌ی این شعر تا کفن برسد
اگر که نوبت من ... شد! نوشت دنیا: مرگ
تو پنجساله شدی، من تولدت بودم
بگیر هدیه‌ی روز تولدت را: مرگ
***
صدای مضمحمل یک عروسک کوکی:
«برای من نخریدی، دوباره بابا مرگ؟»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17  توسط morteza azizian  | 

1
سلام حضرت زیبا، فرشته، عزرائیل!
بگیر، له‌شده‌ی روح مرد را تحویل
همیشه منتظر ِ لحظه‌ای و لحظه رسید
نوشت: «مرگ منتظرم، لطف کن کمی تعجیل»
گناه کرد و غزل گفت و آخرش ... آخر
گریست پشت سر شعر‌های بی تأویل
همیشه از سر اجبار عا ... فریده شدیم
و قاب خالی یک عکس شد به ما تحمیل
اتاق خالی یک فکر، دوستش داری؟
و کاغذی که نوشته: «تمام شد، تعطیل!»
شبیه خواهر من! نه! برادرم باش و:
«بزن میان دو چشمم، برادرم، قابیل»
***
فرشته بود شبیهِ شما ـ نبود ولی
چقدر چشم قشنگش، چقدر عزرائیل...

2
شلیک کن به مغز خودت، تا ابد بمیر
توی همین سه نقطه‌ی خالی ... ِ بد بمیر
این دست آخریست که تو می … نبازیش
هی می‌زنی به بخت خودت هی لگد، بمیر
یگ برگ مانده بود، دلِ بی‌بی و کسی
سرباز را به نام تو بُر هم نزد، بمیر
گیرم هزار و سیصد و شصت و سه سال یا…
حالا تو مانده‌ای و همین یک عدد، بمیر
پوسیده‌ای درون خودت، بو گرفته‌ای
مرحوم مرتضای بدون لحد، بمیر
***
دختر نگاه می‌کند و داد می زند:
«مردم، کمک، پلیس، کمک، یک جسد» بمیر








+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 14  توسط morteza azizian  | 

(1)

از وقتی تو آمدی

با بال‌های گشوده

زمین‌گیر شده

شاهین‌شهر !!

 (2)

پایان، سکانس آخر فیلم، SIDE BY SIDE

زن روبه‌روی مرد، صدای بم پراید

با لنز باز، زاویه‌‌ی دید: صفرِ صفر

تنها صدای منقطع مرد: «باد، باد

دارد دوباره می‌وزد و دست‌های تو

ویران شده دوباره و انگار امتداد...»

حالا نمای بسته‌ی چشمان خیس زن

فریاد مردِ پشت مونیتور، که: «کات، کات!

آخر کجای نقش شما گریه‌ آمده؟!

یادت نرفته قصه که خانوم! ببین زیادـ

ـ تر از دیالوگت و نگاهت و چهره‌ات

چیزی نخواست از تو که متن قرارداد

دوربین، صدا، نور، دوباره سکانس قبل

این‌بار زن که گریه نکرد و عبور باد

یک شات از نمای خیابان، کسی گذشت

زن منتظر، صدای بم مرد از پراید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 17  توسط morteza azizian  | 

مادر...

فنجان لب پریده ی مادر، هنوز تر

مادر هنوز زنده و بابا هنوزتر!

مادر نگاه ملتمسش را به سمت من

یعنی که: من که می روم اما فقط پدر!

با ظرف های شسته شده، خشک می شود

فنجان لب پریده و مادر د..د..ر د..د..ر...

***

مادر همیشه مثل فرشته ـ قشنگ تر ـ

من مثل یک عروسک کوکی: «مرا ببر!

یا این که قول بده که بازی کنیم و من

یادم نرفته است که باید کلاغ پر

انگشت من که مانده میان هوا و باز

یک لحظه در خیال که مادر دوباره بر...

***

اما منم، تکیده و تنها شبیه مرگ

مادر همیشه مرده و بابا فقط پدر!

مادر چقدر مثل تو بود و شبیه او

من فکر می کنم که تو هم رفته ای سفر

یا مثل بغض، یخ زده، مضمن، سیاه، سرد

هی فکر می کنم که تو تنها، فقط، اگر ...

 

 ************************

صدای خشک قلم نیست، صدای تق تق کیبورد!

دوباره جای تو خالی، و من دوباره فقط مُرد

شبیه فاصله خالی، شبیه فاصله ها پر

همیشه بودن تو هست، درون متن من و خُرد ـ

شده ببین کلماتم، تـ ـو بـ ـیـ شـ تـ ر شدی و من

که محو می شوم انگار، و باز هم تو مرا برد:

تو مثل ماه سپیدی، و من سیاه نوشتم

به گونه های تو بوسه، و ماه مثل تو افسرد

هنوز اول ماه است، هنوز نیم تو پنهان

بتاب ماه قشنگم، شب است و شاعر شب خورد ـ

تمام حرف خودش را، و باز منتظرت شد

نیامدی و فقط ماند، صدای تق تق کیبورد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 17  توسط morteza azizian  | 

عادت نکرده ام بدون تو عادت  به پیش فنگ...

از - تا همیشه عادت من که دلم که تنگ ...

آخر همیشه من که شما را    نظر به راست

با ضرب پا بکوب  خودت را که مثل سنگ...

باید که خرد خرد شود   زیر پای چپ...

طبل بزرگ - تر شده ای من ولی درنگ...

سر٫ باز هم به بازی تو گرم بود و سر -

- باز وطن همیشه خودش را برای جنگ...

باید شما دو ماهه به یک مرد  مرده تا

از تو قدم  قدم   به رژه دست از تفنگ ...

من شک نکرده ام   به تو اما  خدا  چرا

ناموس یک  پیاده ی سرباز یک فشنگ ...

حالا گلنگدن کشیده شده ٫ اسلحه پر از

خالی لحظه های من از تو دوباره رنگ ...

پنجاه و هشت٫ باز حواست کجاست تا

پرچم ٫ بدو ٫ بایست٫ و آن چشمها قشنگ ...

 

 

وقتی حرف نمی شنوی:

 جز غم به چشمهای تو مهمان نمی شود

این درد از کجاست که درمان نمی شود

پیوسته بر مدار خودت چرخ می زنی

این دور بی حساب که پایان نمی شود

ماهی و آسمان خودت را گرفته ای

در پشت ابر٫ ماه که پنهان نمی شود

بیهوده بر طلوع خودت شک نکن که صبح

در شهر شب گرفته نمایان نمی شود

تو تک ستاره ای که کسی در حوالی ات

بی بازتاب محض تو تابان نمی شود

از من عبور کن که سراب کویری ام

بر بی کران بهشت تو باران نمی شود

حتی غزل برای تو حرفی نداشت جز:

این حرف ها برای تو ایمان نمی شود
 

                 ***

وقتی غزل بدون تو باشد غزل که نیست

شاعر گناه کرده٫ پشیمان نمی شود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 19  توسط morteza azizian  | 

سلام

من رفتم سربازی،

دوستان ندیده و دیده ، بحل کنید،

از مال دنیا و آخرت فقط همین غزل ها را دارم که آن هم دزدی است،

صاحب قشنگ ترین چشم های دنیا، مالش را بر دارد و بگذرد از  گناه من،

احتمالا تا دو ماه دیگر، خدا حافظ .

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 21  توسط morteza azizian  | 

وقتی که نیستی و قافیه ها تنگ می شود

حتی هوای سینه ی من سنگ می شود

سنگی درون سینه ی من می تپد، قبول!

این سنگ هم برای تو دلتنگ می شود

وقتی میان آتش و وقتی میان خون...

خورشید هم به نام تو در جنگ می شود

بی تو تمام نیمه ی پنهان ماه هم

در کوچه های شب زده بی رنگ می شود...

 بین "من و تو" فاصله یک حرف " واو "بود

حالا، همیشه فاصله فرسنگ می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 20  توسط morteza azizian  | 

 

۱. "از" و "به" سید مهدی موسوی.

۲. این "تو" "شما" نیست، خلنم!

 

همیشه عاشق مرگم٬ همیشه پاییزی

همیشه پر شده ام از " همیشه لبریزی"

"همیشه شاعر" آن چشمهای بارانی

نوشت حرف دلش را: شما فقط هیزی!

بریز برگ خودت را٬ تو  ۲۱   نشدی

برای آس دل ما٬ فقط تو گشنیزی!

بباز بازی "بیدل" برای تو خوبست

نترس٬ عادت تو می شود که خونریزی!

چقدر منتظر لحظه ی connect to you

و باز P.M  :  لsorry، Hony, I' am busy

سلام خانم زیبا، کرایه ات چند است؟!

برای شاعر امشب، ترانه می ریزی؟!

تو " قطعه گمشده ی " قصه ی منی خانم

شبیه قطعه ی پازل، فقط کمی لیزی!

                        ***

بریز زهر خودت را، دوباره نوبت توست:

کشیده، آب دهان، فحش یا ... بگو چیزی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 20  توسط morteza azizian  |